بزرگانی که بی منّت، آنچه میدانستند را، به مشتاقان آموختند

در این برگه ها از استادانی که علم و توانائی خود را برای آموزش شاگردانی که هرکدام بعدها استادی پخته و آموخته شدند گذاشتند و نام خود را جاودانه کردند. بیماران بیشماری را از درد و رنج رهانیدند و راه یاری رساندن به آنها را به دیگران نیز آموختند. یادشان همیشه گرامی باد.

Robert D. Reinecke,  MD (1929-2018)

دکتر راینک، پزشک عمومی و متخصص توسعه‌ی بالینی، سال‌ها به عنوان استاد و رئیس بخش چشم‌پزشکی در کالج پزشکی آلبانی، آلبانی، نیویورک، خدمت کرد تا اینکه در سال ۱۹۸۱ به عنوان چشم‌پزشک ارشد در بیمارستان چشم ویلز و استاد و رئیس بخش چشم‌پزشکی در کالج پزشکی جفرسون، فیلادلفیا استخدام شد. در سال ۱۹۸۵، او به عنوان اولین مدیر مرکز تحقیقات فوردرر منصوب شد که به دلیل کار برجسته‌اش در درک حرکات چشم و نیستاگموس، ضمن توسعه ابزارهای نوآورانه برای تحقیق و مطالعات بالینی، در سطح بین‌المللی مورد تحسین قرار گرفت. او در سال ۲۰۰۷ بازنشسته شد. دکتر راینک سخنرانی‌ها و انتشارات گسترده‌ای داشت. او معلم و مربی محترمی بود و از مدافعان سرسخت بیمار و پزشک. او به عنوان رئیس AAPOS (75-76) و AAO (1989) خدمت کرد و جوایز و تقدیرنامه‌های ملی و بین‌المللی بی‌شماری دریافت کرد

دکتر رابرت دی. راینکه در ۱۷ ژانویه ۲۰۱۸ با آرامش درگذشت. او در فورت اسکات، کانزاس متولد شد. او ابتدا به عنوان یک اپتومتریست آموزش دید و بعداً از دانشکده پزشکی دانشگاه کانزاس فارغ‌التحصیل شد، جایی که یک کرسی به نام او وجود دارد. او دوره رزیدنتی چشم‌پزشکی خود را در بیمارستان چشم و گوش ماساچوست به پایان رساند و پس از آن استادیار دانشکده پزشکی هاروارد بود. او از سال ۱۹۷۱ تا ۱۹۸۲ به عنوان استاد و رئیس بخش چشم‌پزشکی در کالج پزشکی آلبانی خدمت کرد، زمانی که به عنوان چشم‌پزشک ارشد در بیمارستان چشم ویلز و استاد و رئیس بخش چشم‌پزشکی در کالج پزشکی جفرسون دانشگاه توماس جفرسون، فیلادلفیا استخدام شد. در سال ۱۹۸۵ به عنوان اولین مدیر مرکز حرکات چشم Foerderer برای کودکان منصوب شد و ابزارهای نوآورانه‌ای را برای تحقیق و مطالعات بالینی توسعه داد. او در سال ۲۰۰۷ بازنشسته شد.باب به طور گسترده سخنرانی و منتشر کرد و معلم و مربی مورد احترامی بود. او به عنوان رئیس ARVO، AAPOS و AAO خدمت کرد و نقش اساسی در دفتر روابط دولتی AAO در واشنگتن دی سی ایفا کرد. او با بسیاری از سازمان‌های حرفه‌ای، از جمله AMA، انجمن پزشکی شهرستان فیلادلفیا، انجمن پزشکی پنسیلوانیا، آکادمی چشم پزشکی پنسیلوانیا، همکاری داشت و در چندین هیئت مدیره، از جمله هیئت چشم پزشکی آمریکا، خدمت کرد. او به تأسیس انجمن چشم پزشکی کودکان دلاور ولی کمک کرد. او جوایز ملی و بین‌المللی بی‌شماری دریافت کرد. دو جایزه سالانه به نام او در مرکز پزشکی آلبانی در بخش چشم پزشکی وجود دارد.باب همچنین در خارج از حوزه کاری ما – در روتاری، اتحادیه اتحادیه و سایر سازمان‌های اجتماعی – بسیار فعال بود. او خواننده فوق‌العاده‌ای بود، در گروه کر کلیسای خود فعال بود و به خصوص از خواندن سرودهای کریسمس در میز سالانه کلنل در اتحادیه اتحادیه لذت می‌برد. باب قبل از حرفه پزشکی خود جواهرساز بود و در سال‌های بعد به خیاطی روی آورد (و پیراهن‌های خود را می‌دوخت). او همچنین یک ماهیگیر ماهر با قلاب، دونده ماراتن – او در پنجاهمین سالگرد تولدش 50 مایل دوید – و یک رقصنده عالی بود که “فرش‌های بدی را می‌برید”.من تلاش‌های او برای اصلاح قانون اساسی ایالات متحده را به خوبی به یاد دارم. او احساس می‌کرد که اگر قانون اساسی تضمین می‌کند که هر شهروند آمریکایی حق داشتن وکیل دارد، باید حق داشتن پزشک را نیز برای هر شهروند فراهم کند. او طرفدار سرسخت «پزشکی اجتماعی» بود و معتقد بود که مراقبت باید برای همه در دسترس باشد. اما شاید باب را بتوان بیشتر به خاطر توجه دلسوزانه، مهربانانه و دلسوزانه‌اش به بیمارانش به یاد آورد. یکی از پزشکان او را «یک مشارکت‌کننده بزرگ، یک پزشک خوب، یک انسان‌گرای متعهد، یک محقق و یک فرد خوب، مهربان اما شجاع» توصیف کرد. دیگری نوشت: «همه ما خوش‌شانس بودیم که او را می‌شناختیم. او تأثیر زیادی بر بسیاری از ما که وارد حرفه چشم‌پزشکی کودکان شده‌ایم، داشته است.» من شخصاً مدیون دکتر راینکه هستم، که در زمان رزیدنتی من، دستیار بود و به عنوان یک دوست و همکار چیزهای زیادی به من آموخت.تصویر او به دلایل زیادی در اتاق انتظار بخش چشم پزشکی کودکان و خدمات ژنتیک چشمی در بیمارستان چشم ویلز آویزان است. او پدر بنیانگذار چشم پزشکی کودکان، به ویژه در زمینه‌های نیستاگموس، اختلالات حرکتی چشم و آلبینیسم بود. دستاوردهای او افسانه‌ای و بسیار فراتر از آن چیزی است که در اینجا ذکر شده است. دکتر راینکه یک “غول” واقعی بود – یک افسانه در حوزه ما که یادش ماندگار خواهد بود.دکتر راینکه به همسر محبوبش، مری، که ۵۴ سال با او زندگی کرده بود و در سال ۲۰۰۶ درگذشت، می‌پیوندد. از او دخترش، کارن، و همسرش، سوزان لوتزی، به یادگار مانده‌اند.

  • – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

Dr.David Friendly ( 1932 0 1993 )

دکتر فرندلی از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۹۳ به عنوان رئیس بخش چشم پزشکی مرکز ملی پزشکی کودکان و به عنوان استاد چشم پزشکی و اطفال در دانشگاه جورج واشنگتن خدمت کرد. دکتر فرندلی عضو بنیانگذار و بعداً پنجمین رئیس AAPOS بود و عضو بسیاری از سازمان‌های حرفه‌ای از جمله بنیاد ملی مراقبت از چشم کودکان بود که معاون اول آن نیز بود، انجمن چشم پزشکی آمریکا، AAO، و انجمن آمریکایی تحقیقات در استرابیسم. او در انتشار بیش از ۴۰ مقاله علمی، چهار فصل کتاب و یک پایان‌نامه مشارکت داشت. او با درجه ممتاز از کالج کارلتون فارغ‌التحصیل شد و جایزه انجمن پزشکی آلفا امگا آلفا را از کالج پزشکان و جراحان، جایزه افتخار  

   داشت.           CEFو نیز جایزه افتخار ارشد  AAPOS دریافت کرد. او نقش مهمی در سازماندهی AAPOS

  • – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

بنیانگذار چشم پزشکی کودکان در آمریکای شمالی

دکتر فرانک دی. کاستنبادر (1905 – 1978)

دکتر فرانک دی. کاستنبادر به عنوان اولین چشم‌پزشکی که در سال ۱۹۴۳ فعالیت خود را منحصراً به کودکان محدود کرد، در سطح جهانی شناخته می‌شود. با این تصمیم، او به «پدر چشم‌پزشکی کودکان» و همچنین بنیانگذار اولین رشته تخصصی چشم‌پزشکی تبدیل شد.

سخنرانی فرانک دی. کاستنبادر در سال ۱۹۷۴ افتتاح شد و سالانه در نشست انجمن چشم پزشکی و انحراف چشم کودکان آمریکا ارائه می‌شود. این سخنرانی سالانه معتبر، یادبود مردی است که دوراندیشی و شجاعت لازم برای شروع تخصص چشم پزشکی کودکان و استعداد و فداکاری برای آموزش و پرورش نسل بعدی مطابق با آرمان‌های خود را داشت.

دکتر فرانک دی. کاستنبادر به عنوان اولین چشم‌پزشکی که در سال ۱۹۴۳ فعالیت خود را منحصراً به کودکان محدود کرد، در سطح جهانی شناخته می‌شود. با این تصمیم، او به «پدر چشم‌پزشکی کودکان» و همچنین بنیانگذار اولین رشته تخصصی چشم‌پزشکی تبدیل شد.

چشم‌پزشکی، که در درجه اول یک تخصص سالمندان بود، اختلالات بینایی نوزادان و کودکان، به ویژه مشکلات حرکتی چشم، به خوبی درک نشده و عموماً نادیده گرفته می‌شد، تا اینکه به کانون توجه و تحقیقات دکتر کاستنبادر تبدیل شد. از طریق تلاش‌های شخصی او بود که والدین و متخصصان اطفال از مزایای ویژه‌ای که فرزندانشان تحت مراقبت او دریافت می‌کردند، متقاعد شدند. سه سال بعد، در سال ۱۹۴۷، دکتر مارشال پارکس از خدمت نیروی دریایی در زمان جنگ مرخص شد و به عنوان دستیار به دکتر کاستنبادر در مطب او پیوست و سال بعد به عنوان همکار به او پیوست. بدین ترتیب دوستی شخصی نزدیک و رابطه حرفه‌ای صمیمانه کاستنبادر و پارکس آغاز شد که از آن این تخصص فرعی جدید واقعاً توسعه یافت و شکوفا شد.

زندگینامه

دکتر فرانک کاستنبادر، متولد ۱۵ فوریه ۱۹۰۵ در نورفولک، ویرجینیا، در رفتار و کردارش، نمایانگر یک جنتلمن واقعی اهل ویرجینیا بود. دکتر فرانک کاستنبادر در زندگی و فعالیت حرفه‌ای خود، به عنوان یک پزشک مهربان، معلمی صبور و محققی نوآور شناخته می‌شد و اغلب به عنوان «غول در میان مردان، قد بلند و جدی، اما با برقی آماده در چشمانش؛ تفکری روشن، بیانی رسا و کلامی زیبا؛ فراتر از منافع شخصی، یک سیاستمدار مسن بی‌طرف» توصیف می‌شد. معیار و هدفی که او برای خود و در نتیجه برای دیگران تعیین کرد، تعالی بود.

دکتر کاستنبادر مدرک پزشکی خود را در سال ۱۹۲۹ از دانشگاه ویرجینیا در شارلوتزویل دریافت کرد. او در سال ۱۹۳۱ برای گذراندن دوره رزیدنتی گوش و حلق و بینی به واشنگتن دی سی آمد و در بیمارستان چشم، گوش و حلق و بینی اسقفی مشغول به کار شد. او که همیشه چشم پزشکی را به گوش و حلق و بینی ترجیح می‌داد، در سال ۱۹۳۲ مطبی در واشنگتن افتتاح کرد و در طول دهه اول، زمان بیشتری را صرف توسعه کلینیک چشم در بیمارستان کودکان کرد. پس از ۱۱ سال کار در مطب چشم پزشکی عمومی، تصمیم قطعی گرفت که حرفه خود را وقف بهبود مراقبت از چشم کودکان کند.

دکتر کاستنبادر عضو بسیار فعال آکادمی چشم پزشکی آمریکا (AAO) و انجمن چشم پزشکی آمریکا (AOS) بود. او در واقع قبل از طبابت اختصاصی کودکان خود به عنوان یک “متخصص استرابیسم” شهرت پیدا کرد و این امر او را قادر ساخت تا با بوریان، آدلر، سوان و دیگران در سمپوزیوم‌های ملی استرابیسم شرکت کند. انتشار پایان‌نامه AOS او در مورد “ایزوتروپی کودکان” در سال ۱۹۶۱، که جزئیات تشخیص و درمان ۱۱۵۰ مورد از مطب خودش را شرح می‌داد، شهرت او را تضمین کرد و او به یکی از بنیانگذاران انجمن نخبگان تحقیقات استرابیسم، باشگاه لوچی، تبدیل شد. از ۶۵ مقاله منتشر شده توسط او، اکثر آنها (۷۵٪) در مورد موضوعات استرابیسم بود. او همچنین از حامیان اولیه ارتوپتیک در ایالات متحده بود و در تشکیل شورای ارتوپتیک آمریکا شرکت کرد و از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۲ به عنوان رئیس آن خدمت کرد. در نوامبر ۱۹۷۰، دکتر فرانک دی. کاستنبادر اولین دریافت‌کننده‌ی جایزه‌ی جدید انجمن ملی پیشگیری از نابینایی در شهر نیویورک بود که به پاس مشارکت‌های بی‌نظیر و کارهای پیشگامانه‌اش در آموزش چشم‌پزشکان اطفال و تأکید بر اهمیت تشخیص و درمان زودهنگام اختلالات دوران کودکی، به او اهدا شد. یک هفته بعد، در سن ۶۵ سالگی، دچار سکته مغزی شد و از نظر پزشکی بازنشسته شد. وضعیت او به دلیل بیماری پارکینسون مداوم به تدریج رو به وخامت گذاشت. امروزه، دکتر کاستنبادر توسط دنیای چشم‌پزشکی اطفال، همانطور که توسط دانشجویان سابق، همکاران و انجمن فارغ‌التحصیلان کاستنبادر مورد احترام است، مورد احترام است. او سالانه از طریق سخنرانی معتبر فرانک دی. کاستنبادر مورد تقدیر و تجلیل توسط شرکت کنندگان درکنگرۀ سالانۀ چشم پزشکی امریکا قرار میگیرد.  

  • – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

Dr. Laurance E. Zimmerman : میراثی در آسیب‌شناسی چشم

این بیوگرافی توسط دختر شادروان دکتر زیمرمن نوشته شده است.

پدرم در ۱۵ نوامبر ۱۹۲۰ در بیمارستان کلمبیا در واشنگتن دی سی به دنیا آمد و این شهر بیش از ۸۰ سال از عمرش را خانه‌ی او بود. والدینش مهاجران سوئیسی و آلمانی بودند؛ آنها صاحب یک نانوایی بودند و پدرم در خانه‌ای بالای مغازه بزرگ شد.

نظم و انضباط و اخلاق کاری که در کودکی با کار در مغازه شیرینی‌پزی در او نهادینه شده بود، تأثیر زیادی بر حرفه او در آسیب‌شناسی چشم پزشکی گذاشت. در واقع، او دوست داشت بگوید که به این دلیل حرفه پزشکی را انتخاب کرده است که نمی‌خواست به سختی والدینش کار کند. خوشبختانه، او نتوانست اخلاق کاری، عزم، انضباط شخصی و انگیزه‌ای را که بخش‌های جدایی‌ناپذیر شخصیت او بودند و بر هر جنبه‌ای از زندگی‌اش تأثیر می‌گذاشتند، متزلزل کند. ورزش همیشه بخش بزرگی از زندگی پدرم بود. او در دبیرستان فوتبال و بیسبال بازی می‌کرد و به بازی‌های رقابتی پس از فارغ‌التحصیلی نیز فکر می‌کرد. در ۴۰ سالگی، با تنیس آشنا شد. او تنیس را به همان روشی که به هر علاقه دیگری می‌پرداخت، دنبال کرد و به یک بازیکن بسیار رقابتی تبدیل شد. بخش عمده‌ای از تعاملات اجتماعی بعدی او در جلسات چشم‌پزشکی حول مسابقات تنیس صبح زود با همکاران و دوستانش می‌چرخید. بسیاری از کسانی که او را تحسین می‌کردند، او را «زیم» صدا می‌زدند.

فعالیت بدنی به عنوان بخشی از یک سبک زندگی سالم، حتی قبل از اینکه مد شود، برای پدرم یک امر عادی بود. او همچنین یک طرفدار پروپاقرص ورزش بود و در دبیرستان و دانشگاه به عنوان فروشنده در ورزشگاه قدیمی گریفیث در واشنگتن دی سی کار می‌کرد تا بتواند بازی‌های ردسکینز و سناتورز را تماشا کند. او از طرفداران همیشگی ردسکینز بود و معروف بود که در مراسم‌های اجتماعی با پیدا کردن تلویزیون برای تماشای بازی، مادرم را خجالت‌زده می‌کرد. او حتی در عروسی دختر باب، همراه با باب السورث به دردسر افتاد زیرا آنها در بار در حال تماشای بازی ردسکینز-جاینتس گیر افتاده بودند. خوشبختانه برای چشم‌پزشکی، پدرم پزشکی را دنبال کرد و از دانشگاه جورج واشنگتن فارغ‌التحصیل شد (لیسانس علوم، ۱۹۴۳ و دکترای پزشکی، ۱۹۴۵). او در سال ۱۹۴۳ در دوران دانشکده پزشکی وارد نیروی ذخیره ارتش ایالات متحده شد و به دلیل جنگ، دانشکده پزشکی را در عرض دو سال به پایان رساند. پس از کارآموزی در بیمارستان یادبود گالینگر در واشنگتن دی سی، علاقه اولیه او به رشته پزشکی داخلی کاهش یافت. او اظهار داشت که متوجه شده است که بخش زیادی از پزشکی داخلی «پوششی از پزشکی روان‌تنی است و اگر نمی‌خواهم بیمارانی را ببینم که مشکلاتشان بیشتر در سرشان است تا در بدنشان، باید به آسیب‌شناسی واقعی بپردازم. تمایل و اشتیاق پدرم برای دنبال کردن مشتاقانه یک رشته فوق تخصصی در آسیب شناسی، که هیچ علاقه یا دانش قبلی در مورد آن نداشت، زمینه را برای بیش از 50 سال مشارکت حرفه‌ای در آسیب شناسی و انکولوژی چشم، از جمله آموزش چشم پزشکان در زمینه آسیب شناسی چشم، فراهم کرد. موقعیت او در AFIP به او این امکان را داد که رزیدنت‌ها، فلوها و چشم پزشکان شاغل را در درجات مختلف آموزش دهد. او به دلیل روابط بین رجیستری آسیب شناسی آمریکا، آکادمی چشم پزشکی آمریکا، بودجه از طریق مؤسسات ملی بهداشت و سایر انجمن‌های ملی چشم و تأکیدی که هیئت چشم پزشکی آمریکا بر داوطلبان یادگیری آسیب شناسی چشم به عنوان بخشی از آموزش خود داشت، توانست این کار را انجام دهد. شهرت او به عنوان یک معلم تا حدودی به دلیل ویژگی‌های فروتنی و کمال‌گرایی‌اش بی‌نظیر بود. او حتی از خودش بیشتر از همکارانش انتظار داشت. دکتر فریتز ناومان درباره او گفت: «من فقط یک موقعیت را به یاد می‌آورم که او را آزار می‌داد – اگر همکارانش از تمرین یکی از سخنرانی‌های اصلی او انتقاد نمی‌کردند. انتقاد نکردن از او به عنوان تنبلی فکری و عدم علاقه به موضوع تعبیر می‌شد.»

بزرگترین اشتیاق او تدریس بود. دکتر دانیل آلبرت اظهار داشت: «زیم این توانایی را داشت که به اسلایدهای بیماری‌هایی که بیش از یک قرن مورد مطالعه قرار گرفته بودند، نگاه کند و مشاهدات و همبستگی‌های جدیدی ایجاد کند. نمونه‌هایی از این توانایی را می‌توان در گزارش‌های او در مورد توکسوپلاسموز چشمی، گلوکوم پسروی زاویه، گلوکوم فاکولیتیک، گلوکوم همولیتیک، رتینوسیتوما، ملانوسیتوما، زانتوگرانولوم نوجوانان و بسیاری دیگر مشاهده کرد. دانش و بینش گسترده او در مورد آسیب‌شناسی بیماری‌های چشم، که با تسلط کامل او بر اصول اولیه آسیب‌شناسی پشتیبانی می‌شد، او را به یک مربی منحصر به فرد و واجد شرایط تبدیل کرده بود. این دانش با استعدادهای او به عنوان یک معلم روشن و دقیق، صبر، صداقت فکری و فروتنی ترکیب شده بود.»

در طول سال‌ها، همکاران سابق او آزمایشگاه‌های پاتولوژی چشم پزشکی فعالی را در مؤسسات بزرگ سراسر کشور توسعه دادند. پدرم خاطرنشان کرد: «ورود من به این حوزه نسبتاً آسان بود، زیرا تقریباً هیچ رقیبی نداشتم. افراد بسیار بسیار کمی در زمینه پاتولوژی چشم پزشکی آموزش دیده بودند و واقعاً هیچ یک از آنها به صورت تمام وقت پاتولوژی چشم پزشکی انجام نمی‌دادند.» اما پدرم این ویژگی غیرمعمول را در مردان بزرگ داشت که بیشتر به موفقیت کارآموزان خود اهمیت می‌داد تا به دستاوردهای خودش. دکتر فرد جاکوبیک به یاد می‌آورد: «در حالی که برخی از رهبران در زمینه‌های خود توسط با استعدادترین جوانانی که آموزش دیده‌اند تهدید می‌شوند، زیم این ویژگی را نشان داده است که در هر فرصتی شغل خود را ارتقا می‌دهد.»

پدرم در دوران بازنشستگی همچنان نگران آموزش چشم‌پزشکان در رشته آسیب‌شناسی چشم بود، به‌ویژه با توجه به واقعیت‌های اقتصادی مراقبت‌های بهداشتی در قرن بیست و یکم. او به روشنی آرزو داشت که همکاری بین پزشکان و آسیب‌شناسان در چشم‌پزشکی به نفع بیماران ادامه یابد.

او در سخنرانی پذیرش جایزه هلن کلر در سال ۱۹۹۹ اظهار داشت: «بسیاری از پیشرفت‌های بسیار مهم و توسعه مفاهیم جدید صرفاً در نتیجه همکاری پزشکان و آسیب‌شناسان در بحث‌های کلینیکوپاتولوژیک گذشته‌نگر مواردی که به طور کامل در مراکز دانشگاهی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، تکامل یافته‌اند. همیشه برای پیشرفت‌های عمده در جهت پیشگیری از نابینایی، نیازی به جدیدترین تجهیزات بسیار گران‌قیمت با فناوری پیشرفته و استفاده از حیوانات آزمایشگاهی نیست.» آرزوی او این بود که پزشکان آینده با داشتن فرصت‌هایی برای تعامل با آسیب‌شناسان در تلاش برای درک بهتر فرآیندهای بیماری و بهبود درمان بیماران، همچنان در زمینه آسیب‌شناسی چشم پزشکی به خوبی آموزش ببینند.

اگرچه زندگی حرفه‌ای پدرم پرمشغله بود، اما او بسیار مرد خانواده بود. او با مادرم در کره آشنا شد، جایی که او به عنوان پرستار ارتش خدمت می‌کرد. آنها هفت سال بعد، زمانی که هر دو در واشنگتن دی سی مستقر بودند، دوباره با هم ارتباط برقرار کردند – پدرم در موسسه آسیب شناسی نیروهای مسلح و مادرم در بیمارستان والتر رید. آنها در سال ۱۹۵۹ ازدواج کردند و با هم شش فرزند بزرگ کردند. آخرین فرزند از شش فرزند آنها برادرم لری است که در سال ۱۹۶۷ به دنیا آمد. تولد لری، داستانی طعنه‌آمیز از در هم آمیختگی چالش‌ها و مشارکت‌های حرفه‌ای و شخصی در زمینه رتینوبلاستوما را آغاز می‌کند. اولین مقاله پدرم در مورد رتینوبلاستوما با همکاری دکتر مارشال پارکس نوشته شد و در سال ۱۹۶۰ منتشر شد. کار برجسته بعدی او در زمینه رتینوبلاستوما، زمانی که دکتر پارکس لری را در ۴ ماهگی مبتلا به رتینوبلاستومای دو طرفه تشخیص داد، با زندگی شخصی‌اش گره خورد. این آغاز مجموعه‌ای از کنایه‌ها و مشارکت‌ها، از جمله چندین «اولین» در علم رتینوبلاستوما، نامگذاری و درمان توسط سه نسل از خانواده زیمرمن بود. لری یکی از اولین نوزادانی بود که با شیمی‌درمانی داخل کاروتید و متعاقباً رادیوتراپی خارجی دو طرفه درمان شد – که هر دو در آن زمان تجربی بودند. دختر لری، پری، از رتینوبلاستومای سه‌جانبه جان سالم به در برد – یک بیماری نادر حتی در میان بیماران مبتلا به رتینوبلاستومای دو طرفه. طنز دوم مربوط به داستان رتینوبلاستومای زیمرمن: اصطلاح “رتینوبلاستومای سه‌جانبه” توسط پدرم، بر اساس تحقیقات علوم پایه انجام شده در آزمایشگاه او با همکاری مارک تسو و برادرم، برایان، که در آن زمان یک محقق دانشجو بود، ابداع شد. سهم دیگر در علم پیشگیری از رتینوبلاستوما با تولد دختر دوم لری، لیزی، رخ داد که از طریق تشخیص ژنتیکی پیش از لانه‌گزینی (PGD) برای جلوگیری از انتقال ژن رتینوبلاستوما به دنیا آمد. تولد او اولین کودکی بود که از طریق تشخیص ژنتیکی پیش از لانه‌گزینی، نه تنها برای رتینوبلاستوما، بلکه برای هر بیماری ژنتیکی مرتبط با سرطان، متولد شد.

در طول این مسیر گردآوری دستاوردهای خانواده‌مان در زمینه رتینوبلاستوما، برای من روشن شد که اشتیاق پدرم به کارش نه تنها از عشق او به علم، پزشکی و آسیب‌شناسی، بلکه از چالش‌های شخصی‌اش در این زمینه نیز نشأت می‌گرفت. زندگی کاری او به سه‌گانه همبستگی بالینی-پاتولوژیک، تدریس و تحقیق اختصاص داشت، با این امید که آنچه خانواده‌اش از آن بهره‌مند بودند را به دیگران نیز هدیه دهد: توانایی غلبه بر یک بیماری بالقوه کشنده با بینش مفید برای لذت بردن از تمام چیزهایی که زندگی ارائه می‌دهد.

پدرم از زندگی لذت می‌برد. او برای وقت گذراندن با خانواده، مادرم، فرزندان و نوه‌هایشان و حتی نتیجه‌هایشان ارزش زیادی قائل بود. او به همه ما ارزش سخت‌کوشی و نظم و انضباط را آموخت – در فعالیت بدنی، رقابت، رژیم غذایی (خب، به جز حجم بستنی که می‌توانست مصرف کند) و حفظ تعادل در زندگی. او می‌توانست در ورزش یک رقیب سرسخت باشد. او تا ۸۰ سالگی تنیس و تا ۶۰ سالگی سافت‌بال پرتاب سریع بازی می‌کرد. برادرم اسکیپ به یاد می‌آورد: «از نظر من، او بهترین بازیکن بیس سومی است که تا به حال دیده‌ام که سافت‌بال پرتاب سریع بازی کند. مردم او را جاروبرقی می‌نامند – هیچ چیز از او نمی‌گذرد.»

پدرم به خاطر عجیب و غریب بودنش شناخته شده بود. بزرگ شدن در دوران رکود بزرگ باعث شد که طرز فکر «هدر ندادن هیچ چیز» را در پیش بگیرد. او عادت داشت بعد از اینکه ذرت را تمام می‌کرد، با خوردن قسمتی از چوب ذرت، نوه‌ها و دوستانشان را سرگرم کند! کاسه سوپ او بیشتر پر از استخوان بود که از جویدن آنها تا مغز استخوان لذت می‌برد… و هر چقدر هم که عاشق این غذا بود، خنده‌هایی که بین بچه‌ها ایجاد می‌کرد را بیشتر دوست داشت. این استعداد در سرگرم کردن نوه‌ها باعث شد که نامش را از «پدربزرگ» به «بابا باحال» تغییر دهد. او سرگرمی‌هایی داشت و با اشتیاق آنها را دنبال می‌کرد. تقریباً هر روز صبح می‌شد او را در حال باغبانی یا رسیدگی به برکه ماهی که خودش کنده بود، پیدا کرد. پس از مرگش، دخترم استیسی این را در مورد او و مادرم نوشت: «با این حال، قابل توجه‌ترین چیز در مورد دست‌های نانا و پدربزرگ، کاری بود که آنها برای جهان انجام دادند. کار دست‌های پدربزرگ در تحقیقات پیشگامانه‌اش در آسیب‌شناسی، بارزترین نمونه است و آن دست دادن فروتنانه‌ای که در عکس‌های قدیمی او هنگام دریافت جوایز معتبر می‌بینیم، گواهی بر شخصیت فروتن اوست. با این حال، بابای باحال این را فراتر از حرفه خود برد و زیبایی را برای لذت بردن همه در باغ و برکه حیاط خلوت خود خلق کرد.» به خاطر کار پدرم در آسیب‌شناسی چشم، او بالاترین افتخارات را در رشته ما دریافت کرد: سخنرانی جکسون (در سن ۴۰ سالگی)، جایزه ارنست یونگ در پزشکی، مدال داندرز، جایزه ژول استاین، یکی از ۱۰ چشم‌پزشک تأثیرگذار قرن بیستم (ASCRS)، جایزه هلن کلر برای تحقیقات بینایی (ARVO)، مدال هاو (AOS) و جایزه برگزیده آکادمی. اگرچه او از تمام تقدیرهایی که دریافت کرد سپاسگزار بود، اما ممکن است بزرگترین میراث او نه در علم یا پیشرفت‌های پزشکی، بلکه در درس‌هایی در فروتنی، حرفه‌ای‌گری و رفتار اخلاقی باشد که به همه کسانی که با او در ارتباط بودند، آموخت.

در مراسم بزرگداشت هفتادمین سالگرد تولدش توسط AJO، نامه‌هایی از همکاران در مورد این ویژگی‌های شخصی او نوشته شده بود. به عنوان مثال، دکتر فرد جاکوبیک می‌گوید: «زندگی شخصی و حرفه‌ای او نمونه‌ای از قدرت، نجابت و موفقیت بوده است.» و خواهرم، بارب، می‌گوید: «چه عملکرد فوق‌العاده‌اش به عنوان بازیکن سوم بیس‌بال باشد، چه برنده شدن در یک مسابقه تنیس یا افتخار دریافت یک جایزه حرفه‌ای دیگر، فروتنی او همیشه مرا شگفت‌زده کرده است.» در زمانی که او جوایز متعددی دریافت می‌کرد، نوه کوچکش پرسید: «بابا، یادم رفت، چی تو رو اینقدر معروف کرده؟» او پاسخ داد: «چون من پدربزرگتم، لورن.» این زیم بود، همانطور که ما او را می‌شناختیم.
.